خرید بک لینک
صبح، نشسته بودم لباس های کثیف را براساس رنگ و طرح، آماده لاندری شب میکردم و همزمان هم سعی میکردم ذهنم را روی کلمات سخنرانی پر از نویز گوشی متمرکز نگه دارم. تنها سخرانی بدون مطالب سیاسی؛ صدای آقای دولابی که همیشه خدا فهمیدن کلماتشان برایم سخت بود، به خاطر تن صدا و کیفیت ضبط. دقیقه نه یک بار دیگر زدم عقب و از اول گوش کردم؛ اگر اشتباه نکنم یک جایی میگفتند اگر به دنبال فقط یک راه برای رسیدن به حقیقت باشی، خودشان باقی راه ها را نشانت میدهند. تو در مسیر جست و جو باش و راه برایت باز میشود. یک چیزی شبیه همین مکشوف شدن امر که حاج آقا هر سری میگویند. ظهر، فیلم تمام شده و ریتم کند و آهسته اش، ذهن مخاطبین خلاق را آماده مزه پرانی کرده. از آدم هایی که نتوانند بطن قضیه و تصویر بزرگتر یک داستان را ببینند خوشم نمی آید. فیلم کندی بود، ولی دوستش داشتم. الف مسخره میکند و میپرسد که حالا مقصود اصلیش چه بود از اول؟ ف خودش را میکشد که قانعش کند. میگوید همین که زندگی و زنده بودن در خانه و وطن خود آدم جریان دارد، مهاجرت معکوس و الخ. دوست دارم بغلش کنم که آرام آرام دست از این نقلای بی نتیجه بکشد. ساکت تر که میشود میگویم مقصودش آرامش پس از سرگردانی و پریشانی بود. اینکه عین مداد سر پرگار، میچرخیم و میچرخیم، و از آن سوزنی که زندگی و تعادلمان گیرش است غافل میمانیم. یک روز که مداد و سوزن کنار هم بایستند، انگار که یادمان میفتد کلیت دنیا از چه قرار است؛ نور آرامش چشم هایمان را میزند و دلمان میخواهد پرواز کنیم که این منبع درونی را دوباره پیدا کردیم. چیزی که روحمان از آن دور افتاده بوده کل مدت. عصر، نشسته ام در اتوبوس و امین الله میخوانم؛ "اللّهُمَّ قُلُوبَ المُخْبِتِينَ إِلَيْكَ والِهَةٌ". سرم را بلند میکنم از

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: سه شنبه 18 بهمن 1401 ساعت: 12:34

صفحه بندی